#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_123
یه صدایی توی سرم می گه
امروز و زندگی کن
فردا دیگه دیره
رهی توی آشپزخونه رفت و انگار که یه دیوونه ی زنجیری رو می بینه گلسا رو برانداز کرد. کتری رو برداشت و گفت:
-صبح به خیر.
گلسا با شادی گفت:
-صبح به خیر! لبخند بزن! توی صبح قشنگ بهاری آدم باید لبخند بزنه...باید بخنده...
رهی همون جوری نگاهش کرد. این کم داشت. چه دید خوبی به زندگی داشت...خل و چل. آدم و یاد گوینده های رادیو می انداخت. گلسا به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-رهی؟
رهی یه قلوپ از چایی اش خورد و گفت:
-هوم؟
-می شه قرصای لیلی رو بهش بدی؟ من دیرم شده...
-هوم...
گلسا زیرلب زمزمه کرد:
-ای کاش لیسانس زبون کر و لال ها رو می گرفتم.
رهی تند نگاهش کرد. گفت:
-دیرت شده؟ باز می خوای بری مخ رها رو بزنی؟
گلسا اخم کرد و گفت:
-هرجور دلت می خواد فکر کن. شاید اون اول قصدم این بود ولی الان واقعا ازش خوشم اومده و به چشم یه دوست واقعی بهش نگاه می کنم.
به چایی توی دست رهی نگاه کرد و یکی از ابروهاشو بالا انداخت.
-قهوه نمی خوای؟
رهی با یادآوری قهوه ی تند و تیزی که گلسا بهش داده بود صورتش رو جمع کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com