#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_112
گلسا گفت:
-اِم...اِهم...راستی...بعد از اون روز حالت خوب بود؟
رهی انگار که منتظر همین حرف باشه از جا پرید و سمت اپن رفت. گلسا سریع از اپن فاصله گرفت. رهی از پشت اپن گفت:
-بیا این طرف! بیا!
یا علی مدد...چی کارش داشت؟! گلسا اخم کرد و گفت:
-نمیام! می خوای چی کارم کنی؟
-بیـا ببین چی کارم کردی!
گلسا سلانه سلانه و با ترس سمت اپن رفت. رهی ازاون طرف اپن دستشو دراز کرد و انگشتشو توی فاصله ی خیلی کم از دست گلسا گرفت...گلسا تندی دستشو عقب کشید و مالیدش...زیرلب گفت:
-اوی...اوخ...برق داشتی!
-بله...دقیقا. به مرحمت شما...یک روزه که این طوری شدم!
و دوباره با همون قیافه برگشت سرجاش. چنددقیقه بعد لیلی از اتاقش اومد بیرون. رهی به عینک شیشه گرد کوچولوش نگاه کرد. چه عینک مسخره ای بود...لیلی پیش گلسا رفت و گفت:
-دختر چیزی نیاز نداری؟ دیدم یه ذره وقت شامم دیر شده...
-اِ نه نه...یادم رفته بود. شما بفرمائید من الان قرص ها و غذاتونو میارم.
لیلی لبخندی به هردوشون زد و رفت توی اتاقش. گلسا توی فکر عینک لیلی بود. عینک اتمی اش...یهو بی اختیار نظرشو بلند گفت:
-با این عینکه شبیه جان لنون شده...!
رهی از حالت اخمالو درآمد و این بار ابروهاش بالا رفتن. تکرار کرد:
-جان لنون؟! به نظر من بیشتر شبیه گربه نره می شه. اون یکی عینک بزرگش بهتره.
گلسا اخم تندی بهش کرد و گفت:
-چه بی شخصیت...مثلا عمه ی باباته ها.
رهی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-حرف بدی که نزدم! من فقط تشبیه کردم.
romangram.com | @romangram_com