#پانزده_سال_کابوس_پارت_222

:هیچی رفته بیرون هرچی میگم آخه کجا میری واسه من پلیس بازیش گرفته!

ایدا:باشه درضمن از خونتونم بیرون نرید الان تموم میشه میان جمشون میکنن برید بخوابید!

: شب بخیر عزیزم!

ایدا:شب شمام بخیر!

اوففففففف!چقدر حرف زد...رفتم دم پنجره...چه خبره حق داش بترسه چرا امشب اینطوری میکنن!

یه صدایی اومد...سریع برگشتم ...همه جا تاریک بود یعنی برقا رفت!

ایدا:برما همینو کم داشتیم!!!!

دوباره همون صدا اومد...

حس کردم یکی از اون جونورا اینجا بود!آروم اسلحه امو برداشتم! هیج جا رو نمیدیدم .........بهم حمله ور شد و با اسلحه زدمش!!!!

افتاد جلو پام......برقا اومد....

درست بود یه زامبی یعنی از کجا اومده بود...به پشت افتاده بود با پا برش گردوندم..........ههههههه!!!!!وای! !! اینکه شوهر خانوم ویلسونه....نمیدونستم چیکار کنم!!!

...................................


romangram.com | @romangram_com