#پانزده_سال_کابوس_پارت_206
عرق از سرو روم میبارید!... چی شد؟.. چرا اینطوری شد...از کجا...چرا من ای کاش آلبرت همون موقع خفم میکرد بهتر از این بغضی بود که داره ذره ذره خفم میکنه ...نه فراموشش نمیکنم نمیتونم شاید فریا میتونست آرومم کنه...شاید گریه ولی خیلی وقته دیگه بغضم نمیشکنه
فراموشش کنم؟...نه...شاید آره....
صدای در اومد.....
جواب ندادم حوصله هیچ کسیو نداشتم...
در باز شد:کریس چرا نمیای حالت خوبه؟
کریس:لارا تویی؟خو شد اومدی باید باها صحبت....
لارا:میدونم لابد دوباره بریم راکفورت...درسته؟ ببین کریس عمه اون دختر من بودم منم دارم فراموشش میکنم تو با اون هیچ نسبتی نداری حتی مادرش حاضر نشد بیاد اول فکر میکردم تقصیر توئه ولی جیل خودش خواست مام که براش مراسم بزرگی گرفتیم ...بیخود خودتو اذیت نکن با
این کارات زنده نمیشه
زود باش بیا!!!
کریس:چقدر زود از یاد بردیش!
لارا:مجبورم تو هم مجبوری یه پلیس مجبوره همه چیزو زود از یاد ببره تو کارش جدی باشه و مسئله کاریشو با شخصیش قاطی نکنه ولی تو کلا قاطی کردی جیل با تو نسبتی نداره تو هم باید فراموشش کنی!!!
کریس:دوسش داشتم
romangram.com | @romangram_com